شاید عجیب باشد، اما گاهی بزرگترین اشتباه یک مدیر این نیست که تصمیم اشتباه میگیرد؛ بلکه این است که حاضر نیست تصمیم بگیرد. بسیاری از کسبوکارها نه بهخاطر انتخاب غلط، بلکه بهخاطر انتخابنکردن شکست میخورند.
چرا انتخابکردن، سختترین کار مدیریت است؟
یکی از سختترین کارهای مدیریت، انتخابکردن است. هر انتخاب استراتژیک، یعنی کنارگذاشتن دهها انتخاب دیگر. اگر حاضر نباشید از بعضی گزینهها بگذرید، هنوز استراتژی ندارید. اما در عمل، بسیاری از مدیران دقیقاً از همین بخش فرار میکنند.
بیشتر مدیران تصور میکنند اگر همهی فرصتها را دنبال کنند، موفقتر خواهند شد. وقتی بازار چندان رقابتی نیست، معمولاً شرکتها احساس نمیکنند مجبورند انتخاب کنند؛ تصور میکنند میتوانند همهی کارها را انجام دهند — هم ارزان باشند، هم باکیفیت، هم متنوع، هم سریع. اما وقتی رقابت جدی میشود، تازه معلوم میشود هیچ شرکتی نمیتواند در همهچیز بهترین باشد.
دو مسیر منطقی: مثالی از صنعت شامپو
اجازه دهید این موضوع را با یک مثال ساده ببینیم. فرض کنید یک کارخانهی تولید شامپو دارید. از نظر استراتژیک، دو مسیر منطقی پیش روی شماست:
یا تعداد محدودی محصول تولید میکنید و آن را در سراسر کشور، از طریق کانالهای گسترده (مثلاً گالریها و داروخانههای سراسر کشور) عرضه میکنید؛ یا محصولات متنوعی تولید میکنید، اما فقط برای یک گروه مشخص از مشتریان (مثلاً سالنهای زیبایی منتخب در شهرهای منتخب). تلاش برای انجام همزمان هر دو، معمولاً هیچکدام را به نتیجهی مطلوب نمیرساند.
برای اینکه تفاوت این حالتها را بهتر ببینیم، یک مثال ساده با اعداد تقریبی را بررسی میکنیم.
حالت اول: پوششدادن همهی نیازهای یک گروه خاص از مشتری
در این حالت، محصول به سالنهای زیبایی منتخب در شهرهای منتخب عرضه میشود: ده محصول، با تیراژ ۱۰۰ هزار عدد برای هر محصول، و قیمت فروش ۶۰ هزار تومان برای هر واحد. درآمد کل این حالت، به ۶۰ میلیارد تومان میرسد. هزینهی هر واحد در این حالت، حدود ۱۵ هزار تومان است؛ چون همهی محصولات برای یک گروه مشخص از مشتریان عرضه میشوند، هزینهی بازاریابی، فروش و توزیع میان آنها مشترک میشود. به این پدیده، صرفهجویی به دامنه (Economy of Scope) گفته میشود. سود این حالت، حدود ۳۰ میلیارد تومان است.
حالت دوم: محصول عمومی با ویژگی برجسته
در این حالت، محصول به تمام گالریدارها و داروخانههای سراسر کشور عرضه میشود: تنها دو محصول، اما با تیراژ یکمیلیون عدد برای هر محصول، و قیمت فروش ۳۰ هزار تومان برای هر واحد. درآمد کل این حالت هم به ۶۰ میلیارد تومان میرسد. هزینهی هر واحد در این حالت هم، حدود ۱۵ هزار تومان است؛ اما این بار، دلیل کاهش هزینه، صرفهجویی به مقیاس (Economy of Scale) است. در این حالت، چون فقط دو محصول تولید میشود، حجم تولید هر محصول بسیار بالا میرود و هزینهی تولید هر واحد کاهش پیدا میکند. سود این حالت هم، مانند حالت اول، حدود ۳۰ میلیارد تومان است.
حالت سوم: بدون تصمیم
اما راه سومی هم وجود دارد؛ راهی که در آن انتخابی صورت نمیگیرد و مدیر میخواهد هر دو مسیر را همزمان امتحان کند. در این حالت، ده محصول تولید میشود، اما هرکدام تنها با تیراژ ۱۰ هزار عدد، و قیمت فروش ۳۰ هزار تومان. درآمد کل این حالت، تنها ۳ میلیارد تومان است — بسیار کمتر از دو حالت قبلی. هزینهی هر واحد هم در این حالت، به ۲۰ هزار تومان میرسد؛ یعنی بیشتر از هر دو حالت قبلی. سود نهایی این حالت، تنها ۱ میلیارد تومان است.
نکتهی جالب: چرا «بدون تصمیم» بدترین گزینه است؟
نکتهی جالب اینجاست که سود هر دو استراتژی روشن (حالت اول و دوم) تقریباً یکسان است — هر دو حدود ۳۰ میلیارد تومان. اما وقتی مدیر جرئت انتخاب ندارد و میخواهد هر دو مسیر را با هم دنبال کند، نه صرفهجویی به مقیاس ایجاد میشود و نه صرفهجویی به دامنه. نتیجه؟ فروش کمتر، هزینه بیشتر و سود ناچیز — تنها یک میلیارد تومان، در برابر سی میلیارد تومانِ هرکدام از دو مسیر روشن.
دلیل این تفاوت چشمگیر، ساده است: شرکتی که نمیتواند انتخاب کند، از هیچکدام از مزیتهای تولید انبوه یا تولید تخصصی بهرهمند نمیشود. صرفهجویی به مقیاس، نیازمند تمرکز روی تعداد محدودی محصول با تیراژ بسیار بالاست؛ صرفهجویی به دامنه، نیازمند تمرکز روی یک گروه مشخص از مشتریان است که بتوان هزینههای مشترک بازاریابی و توزیع را میان محصولات مختلف تقسیم کرد. حالت سوم، نه آن تمرکز محصولی را دارد و نه آن تمرکز مشتریمحور را؛ در نتیجه، هزینههای هر دو نوع، بدون کسب هیچکدام از مزایای متناظرشان، بر دوش شرکت باقی میماند.
این مثال عددی نشان میدهد که مشکل بیشتر کسبوکارها، معمولاً این نیست که استراتژی اشتباهی انتخاب میکنند؛ مشکل این است که اصلاً انتخاب نمیکنند. مدیران معمولاً از انتخابکردن نمیترسند؛ از کنارگذاشتن گزینههای دیگر میترسند.
چرا مدیران این انتخاب را انجام نمیدهند؟
چهار دلیل اصلی، توضیح میدهند چرا بسیاری از مدیران، با وجود آگاهی از منطق بالا، همچنان در دام «بدون تصمیم» میمانند.
ترس از دستدادن مشتری
نخستین دلیل، ترس از دستدادن مشتری است. مدیرانی که تلاش میکنند همهی مشتریان را راضی نگه دارند، معمولاً از این میترسند که با تمرکز روی یک بخش مشخص از بازار، بخشهای دیگر را از دست بدهند. این ترس، هرچند از نظر روانی قابلفهم است، اما معمولاً پیامدی معکوس دارد: تلاش برای راضینگهداشتن همه، در عمل به این میانجامد که هیچ گروهی از مشتریان، تجربهی کاملاً متناسب با نیاز خود را دریافت نمیکند.
دنبالکردن هر فناوری یا مد مدیریتی جدید
دومین دلیل، تمایل به دنبالکردن هر فناوری یا مد مدیریتی جدید است، حتی اگر با موقعیت استراتژیک شرکت سازگار نباشد. بسیاری از مدیران تصور میکنند هر فناوری جدید، بهخودیخود یک مزیت رقابتی است؛ در حالی که یک فناوری، تنها زمانی مزیت واقعی ایجاد میکند که با موقعیت انتخابشدهی شرکت هماهنگ باشد. فناوریای که برای مسیر «صرفهجویی به مقیاس» مناسب است، لزوماً برای مسیر «صرفهجویی به دامنه» مناسب نیست، و برعکس.
مقایسهی مداوم با رقبا
سومین دلیل، مقایسهی مداوم عملکرد شرکت با رقباست. مدیرانی که پیوسته در حال رصد رفتار رقبا هستند، بهجای ساختن مسیر خودشان، بهتدریج شروع به تقلید از دیگران میکنند — موضوعی که پیشتر در مطلب «تقلید در استراتژی» بهطور مفصل بررسی شد. این تقلید، خود یکی از مسیرهای اصلی است که مدیران را از انتخاب یک موقعیت مشخص، دور نگه میدارد.
کمهزینهتر بهنظررسیدن تصمیمنگرفتن
چهارمین دلیل، و شاید ریشهدارترین آنها، این باور ناخودآگاه است که تصمیمنگرفتن، از تصمیم اشتباه گرفتن کمهزینهتر به نظر میرسد. اگر مدیری تصمیم بزرگی نگیرد، کسی او را بابت یک انتخاب اشتباه سرزنش نخواهد کرد؛ اما همانطور که مثال عددی شامپو نشان داد، هزینهی واقعیِ «تصمیمنگرفتن»، در بسیاری از موارد، بهمراتب بیشتر از هزینهی یک انتخاب روشن است — حتی اگر آن انتخاب، ریسکهایی هم بههمراه داشته باشد. تفاوت اینجاست که هزینهی تصمیمنگرفتن، در گزارشهای مالی بهشکل «سود کمتر از حد انتظار» ظاهر میشود، نه بهشکل یک شکست آشکار و قابلردیابی؛ به همین دلیل، این هزینه، بهندرت بهاندازهی هزینهی یک تصمیم اشتباه، مورد توجه و بازخواست قرار میگیرد.
رابطهی این مفهوم با تناسب استراتژیک و مبادله
آنچه در مثال شامپو دیدیم، در واقع نسخهی عددیِ همان مفاهیمی است که پیشتر بررسی کردیم. در مطلب «ساندویچهای هایدا»، دیدیم که مبادله (Trade-off) یعنی برای بهدستآوردن یک مزیت، باید از مزیت دیگری صرفنظر کرد. مثال شامپو، این مفهوم را در قالب اعداد مشخص نشان میدهد: صرفهجویی به مقیاس و صرفهجویی به دامنه، هرکدام یک مسیر روشناند؛ اما تلاش برای گرفتن همزمان هر دو، نهتنها هیچکدام را بهطور کامل به دست نمیدهد، بلکه هزینهای مضاعف هم تحمیل میکند.
از سوی دیگر، در مطلب «تناسب استراتژیک»، دیدیم که مزیت رقابتی پایدار، از هماهنگی مجموعهای از فعالیتها حول یک موقعیت مشخص به دست میآید. انتخاب میان صرفهجویی به مقیاس و صرفهجویی به دامنه، دقیقاً همان انتخاب موقعیتی است که باید پیش از طراحی سیستم فعالیتها صورت بگیرد؛ بدون این انتخاب اولیه، هیچ سیستم فعالیتی نمیتواند بهطور کامل هماهنگ شود، چون معیار مشخصی برای سنجش آن هماهنگی وجود ندارد.
چگونه یک مسیر مشخص را انتخاب کنیم؟
انتخاب یک مسیر مشخص، فرایندی است که از چند گام قابلاجرا تشکیل میشود.
نخست، دو یا چند مسیر منطقی پیش روی کسبوکار را بهروشنی فهرست کنید. همانطور که در مثال شامپو دیدیم، معمولاً بیش از یک مسیر معقول برای یک کسبوکار وجود دارد؛ گام اول، شناسایی و نامگذاری دقیق این مسیرهاست، نه انتخاب فوری یکی از آنها.
دوم، هر مسیر را با اعداد واقعی یا برآوردی ارزیابی کنید، نه صرفاً با احساس. مثال شامپو نشان داد که گاهی برتری یک مسیر بر مسیر «بدون تصمیم»، آنقدر بزرگ است که با یک محاسبهی ساده هم قابلمشاهده میشود. چنین محاسباتی، تصمیمگیری را از حالت شهودی و مبهم، به حالتی مستندتر و قابلدفاعتر تبدیل میکنند.
سوم، بهطور صریح، مسیرهایی را که انتخاب نمیکنید، اعلام کنید. یکی از تفاوتهای مهم میان شرکتهایی که واقعاً انتخاب کردهاند و شرکتهایی که در حالت «بدون تصمیم» ماندهاند، این است که اولیها میتوانند بهروشنی بگویند «ما این کار را انجام نمیدهیم»، در حالی که دومیها معمولاً از بیان چنین جملهای طفره میروند.
چهارم، معیار موفقیت تیم مدیریتی را از «چقدر فرصت جدید امتحان کردیم» به «چقدر به مسیر انتخابیمان وفادار ماندیم» تغییر دهید. این تغییر معیار، مستقیماً به یکی از چهار دلیلی که پیشتر بررسی شد — یعنی جذابیت کمهزینهترِ تصمیمنگرفتن — پاسخ میدهد؛ وقتی وفاداری به یک مسیر مشخص، خودش معیار موفقیت باشد، انگیزهی پراکندهشدن میان چند مسیر ناهماهنگ، بهطور طبیعی کاهش مییابد.
چرا رقابت، انتخاب را اجباری میکند؟
نکتهی مهمی که در مثال شامپو نهفته است، این است که در نبود رقابت جدی، بسیاری از شرکتها اصلاً متوجه هزینهی «بدون تصمیم» نمیشوند. در بازاری که هیچ رقیبی روی صرفهجویی به مقیاس یا صرفهجویی به دامنه سرمایهگذاری نکرده، حتی یک شرکت با استراتژی نامشخص هم میتواند سودی بهدست آورد که در مقایسه با رقبای مشابه، قابلقبول به نظر برسد؛ چون هیچ نقطهی مرجع روشنی برای مقایسه وجود ندارد.
اما بهمحض آنکه یک یا چند رقیب، آگاهانه یکی از دو مسیر روشن (تمرکز محصولی یا تمرکز مشتریمحور) را انتخاب کنند، تفاوت عملکرد بهسرعت آشکار میشود. رقیبی که صرفهجویی به مقیاس را بهطور کامل به دست آورده، میتواند با قیمتی پایینتر از هزینهی تمامشدهی شرکت «بدون تصمیم» رقابت کند؛ و رقیبی که صرفهجویی به دامنه را به دست آورده، میتواند خدماتی متناسبتر با نیاز مشتریان خاص ارائه دهد که شرکت پراکنده، از پس آن برنمیآید. به همین دلیل، در بسیاری از صنایع، دورهی افزایش شدت رقابت، دقیقاً همان دورهای است که شرکتهای بدون موقعیت مشخص، بهسرعت از میدان کنار میروند.
صرفهجویی به مقیاس و صرفهجویی به دامنه در کسبوکارهای ایرانی
این دو مفهوم، اگرچه در قالب یک مثال فرضی از صنعت شامپو معرفی شدند، در بسیاری از صنایع واقعی ایران هم قابلمشاهدهاند.
در صنعت لبنیات، شرکتی مانند کاله (که پیشتر در مطلب «تناسب استراتژیک» هم به آن اشاره شد) نمونهای از تمرکز بر صرفهجویی به مقیاس است: تولید انبوه محصولات پرمصرف (شیر، ماست، پنیر) با شبکهی توزیع گسترده در سراسر کشور. در مقابل، برندهای تخصصیتر لبنیات ارگانیک یا محصولات لبنی رژیمی، معمولاً مسیر صرفهجویی به دامنه را دنبال میکنند: تمرکز بر یک گروه مشخص از مشتریان (مصرفکنندگان سلامتمحور) با سبد محصولی متنوعتر، حتی اگر حجم تولید هر محصول کمتر باشد.
در صنعت آرایشی و بهداشتی، برندهایی که در فروشگاههای زنجیرهای عمومی و داروخانههای سراسر کشور عرضه میشوند، معمولاً روی تعداد محدودی محصول پرفروش با تیراژ بسیار بالا تمرکز دارند؛ در حالی که برندهای بوتیکی یا تخصصی، که عمدتاً در سالنهای زیبایی یا فروشگاههای منتخب عرضه میشوند، روی تنوع محصول برای یک گروه مشخص از مشتریان (معمولاً با قدرت خرید بالاتر) سرمایهگذاری میکنند. مثال فرضی شامپو در این مطلب، در واقع بازتاب دقیقی از همین دو الگوی واقعی در بازار ایران است.
مشکل بسیاری از کسبوکارهای نوپا در این صنایع، دقیقاً همان چیزی است که در حالت سوم مثال شامپو دیدیم: تلاش برای عرضهی تنوع محصولی بالا (مانند برندهای بوتیکی) از طریق کانالهای توزیع گسترده (مانند برندهای عمومی)، بدون آنکه هیچکدام از دو مزیت — نه صرفهجویی به مقیاس و نه صرفهجویی به دامنه — بهطور کامل محقق شود.
تفاوت میان «انتخابنکردن» و «هنوز تصمیمنگرفتن»
نکتهی ظریفی که باید در اینجا روشن شود، تفاوت میان دو وضعیت است که ظاهراً شبیه به هماند، اما از نظر استراتژیک بسیار متفاوتاند: «انتخابنکردن» بهمعنای ماندن آگاهانه در یک وضعیت میانی، و «هنوز تصمیمنگرفتن» بهمعنای در حال بررسی و جمعآوری اطلاعات بودن، پیش از یک انتخاب نهایی.
یک کسبوکار نوپا، در مراحل اولیهی خود، ممکن است بهطور طبیعی هنوز دادهی کافی برای انتخاب قطعی میان دو مسیر نداشته باشد؛ این وضعیت، اشکالی ندارد و بخشی طبیعی از فرایند یادگیری بازار است. مشکل زمانی شروع میشود که این وضعیت موقت، به یک الگوی دائمی تبدیل شود — یعنی شرکت، سالها بعد از تأسیس، همچنان در همان حالت میانی باقی بماند، بدون آنکه هیچ برنامهی مشخصی برای رسیدن به یک انتخاب نهایی داشته باشد.
معیار سادهای که میتواند این دو وضعیت را از هم متمایز کند، این پرسش است: آیا شرکت، در حال جمعآوری آگاهانهی اطلاعات برای یک تصمیم مشخص در آیندهی نزدیک است، یا صرفاً به این دلیل که تصمیمگیری دشوار و پرریسک است، آن را به تعویق میاندازد؟
نقش داده و تحلیل در تسهیل انتخاب
یکی از دلایلی که مثال عددی شامپو در این مطلب اهمیت دارد، این است که نشان میدهد چگونه یک محاسبهی نسبتاً ساده، میتواند تصمیمی را که در نگاه اول دشوار و مبهم به نظر میرسد، بهطور قابلتوجهی روشنتر کند. بسیاری از مدیران، از انتخاب میان دو مسیر خودداری میکنند، نه لزوماً به این دلیل که نمیدانند کدام مسیر بهتر است، بلکه به این دلیل که هرگز هزینهی واقعی «انتخابنکردن» را بهصورت عددی محاسبه نکردهاند.
سرمایهگذاری در تحلیل داده — حتی در سطح سادهای مانند مثال شامپو — میتواند این تصمیمها را از حالت شهودی و احساسی، به حالتی مستندتر تبدیل کند. وقتی یک تیم مدیریتی میتواند بهروشنی نشان دهد که ماندن در وضعیت میانی، سالانه چه مقدار سود از دسترفته بههمراه دارد، مقاومت روانی در برابر انتخاب یک مسیر مشخص، معمولاً بهطور محسوسی کاهش مییابد.
نمونهای دیگر: وقتی صنعت خدماتی هم با همین انتخاب روبهرو میشود
اگرچه مثال شامپو یک کسبوکار تولیدی را نشان میدهد، اما منطق پشت آن، در کسبوکارهای خدماتی هم به همان اندازه صادق است. یک آژانس تبلیغاتی یا یک شرکت مشاوره را در نظر بگیرید: مسیر اول، تمرکز روی تعداد محدودی خدمت استاندارد (مثلاً فقط طراحی هویت بصری) برای طیف گستردهای از مشتریان در صنایع مختلف است — مسیری که صرفهجویی به مقیاس ایجاد میکند، چون تیم میتواند فرایندهای خود را برای یک نوع خدمت مشخص، بهشدت بهینه کند. مسیر دوم، ارائهی طیف گستردهای از خدمات (طراحی، تبلیغات، مدیریت شبکههای اجتماعی، تولید محتوا) اما فقط برای یک صنعت خاص — مثلاً فقط مشتریان حوزهی سلامت — است؛ مسیری که صرفهجویی به دامنه ایجاد میکند، چون دانش تخصصی تیم دربارهی آن صنعت، در همهی خدمات مختلف قابلاستفاده مجدد است.
آژانسی که بخواهد همزمان خدمات متنوع را برای مشتریانی از صنایع کاملاً متفاوت ارائه دهد، دقیقاً در همان تلهای میافتد که در حالت سوم مثال شامپو دیدیم: تیم باید هم دانش عمیق چند صنعت مختلف را همزمان داشته باشد، و هم فرایندهای متنوعی را برای خدمات مختلف مدیریت کند؛ نتیجه، معمولاً کیفیتی متوسط در همهی زمینهها، بهجای برتری در یک زمینهی مشخص است.
بازتر کردن چهار دلیل انتخابنکردن: نشانههای عملی هرکدام
برای کمک به تشخیص این چهار الگو در یک سازمان واقعی، مفید است هرکدام را با نشانههای عملیتری همراه کنیم.
نشانهی ترس از دستدادن مشتری، معمولاً در جلساتی دیده میشود که هر پیشنهاد برای محدودکردن بازار هدف، با جملهای مانند «اما ما نمیخواهیم این گروه از مشتریان را از دست بدهیم» رد میشود، بدون آنکه هزینهی فرصتِ نگهداشتن آنها هم محاسبه شود.
نشانهی دنبالکردن هر فناوری یا مد جدید، معمولاً در فهرست بلندبالایی از پروژههای فناورانهی موازی دیده میشود که هیچکدام با موقعیت اصلی شرکت ارتباط مستقیم ندارند؛ سؤال «این فناوری چگونه موقعیت انتخابی ما را تقویت میکند؟» در چنین سازمانهایی بهندرت پرسیده میشود.
نشانهی مقایسهی مداوم با رقبا، در جلساتی دیده میشود که بیشتر زمان، صرف مرور اقدامات اخیر رقبا میشود، نه صرف تحلیل نیاز مشتری یا قابلیتهای داخلی — موضوعی که با جزئیات بیشتر در مطلب «تقلید در استراتژی» بررسی شد.
نشانهی کمهزینهتر بهنظررسیدن تصمیمنگرفتن، معمولاً در فرهنگ ارزیابی عملکرد سازمان قابلردیابی است: اگر مدیرانی که تصمیمهای بزرگ و قاطع گرفتهاند اما شکست خوردهاند، بهمراتب بیشتر از مدیرانی که هیچ تصمیم بزرگی نگرفتهاند مورد انتقاد قرار میگیرند، این فرهنگ، بهطور نظاممند، مدیران را به سمت اجتناب از انتخاب سوق میدهد.
پیامدهای بلندمدت ماندن در وضعیت «بدون تصمیم»
اگر یک کسبوکار برای مدت طولانی در وضعیت میانی باقی بماند، پیامدهای آن، فراتر از کاهش سود مقطعی است که در مثال شامپو دیدیم.
نخست، فرسایش تدریجی برند. مشتریای که نمیتواند بهروشنی بگوید یک برند برای چه چیزی شناخته میشود، بهمرور تمایل کمتری به یادآوری و توصیهی آن برند به دیگران پیدا میکند؛ همانطور که در مطلب «مبادله» هم دیدیم، وضوح موقعیت، بخش مهمی از ارزش یک برند در ذهن مشتری است.
دوم، کاهش انگیزهی داخلی تیم. کارکنانی که نمیدانند شرکت دقیقاً روی چه چیزی تمرکز دارد، معمولاً انرژی خود را میان اولویتهای متعدد و گاه متناقض پخش میکنند؛ این پراکندگی، بهمرور به کاهش رضایت شغلی و افزایش ترک شغل در تیمهای کلیدی منجر میشود.
سوم، آسیبپذیری بیشتر در برابر رقبای متمرکز. همانطور که پیشتر اشاره شد، بهمحض ورود یک رقیب با موقعیت مشخص (چه بر پایهی صرفهجویی به مقیاس، چه بر پایهی صرفهجویی به دامنه)، شرکتی که در وضعیت میانی مانده، بهسرعت در معرض ازدستدادن سهم بازار قرار میگیرد؛ چون توان رقابتی لازم برای مقابله با هیچکدام از دو نوع مزیت را ندارد.
پنجم، برای دورههای گذار، یک بازهی زمانی مشخص تعیین کنید. اگر شرکتی بهطور موقت در حال جمعآوری اطلاعات برای انتخاب نهایی است (که همانطور که پیشتر گفته شد، وضعیتی طبیعی و متفاوت از «انتخابنکردن» دائمی است)، تعیین یک بازهی زمانی مشخص برای رسیدن به تصمیم نهایی، از تبدیلشدن این دورهی گذار به یک وضعیت دائمی جلوگیری میکند.
جمعبندی
اگر بخواهیم همهی این بحث را در یک جمله خلاصه کنیم: استراتژی به شما یاد نمیدهد چگونه همهی فرصتها را به دست آورید؛ به شما یاد میدهد از کدام فرصتها بگذرید. مدیران بزرگ، کسانی نیستند که بیشتر «بله» میگویند؛ کسانی هستند که بهموقع «نه» میگویند.
مثال عددی شامپو، شاید سادهترین راه برای نشاندادن این حقیقت باشد: دو مسیر کاملاً متفاوت — تمرکز بر تعداد محدودی محصول برای بازار گسترده، یا تمرکز بر تنوع محصولی برای یک گروه مشخص از مشتریان — میتوانند به سودآوری یکسانی برسند؛ اما تلاش برای گرفتن همزمان مزایای هر دو، معمولاً به ازدستدادن مزایای هر دو منجر میشود. این الگو، فقط مخصوص صنعت شامپو یا حتی کسبوکارهای تولیدی نیست؛ همانطور که در نمونهی آژانس تبلیغاتی دیدیم، در کسبوکارهای خدماتی هم به همان شکل صادق است.
استراتژی، هنر انتخابکردن است؛ اما مزیت رقابتی، نتیجهی انتخابنکردن بسیاری از گزینههاست. و شاید مهمترین فایدهی استراتژی همین باشد که به شما جرئت میدهد از فرصتهای خوب بگذرید، تا به فرصتهای عالی برسید.
اما هنوز یک سؤال مهم باقی مانده است: اگر استراتژی یعنی انتخاب و کنارگذاشتن، آیا این یعنی نباید تغییر کرد؟ بهعبارت دیگر، اگر یک شرکت سالها روی یک موقعیت مشخص متمرکز مانده، چگونه میتواند بدون ازدستدادن انسجام استراتژیک خود، با تغییرات بازار همراه شود؟ پاسخ این سؤال را در بحث بعدی، با مفهوم «قابلیتهای پویا» بررسی خواهیم کرد.
منابع
- Panzar, J. C., & Willig, R. D. (1981). Economies of Scope. American Economic Review, 71(2), 268-272.
- Porter, M. E. (1996). What Is Strategy? Harvard Business Review, 74(6), 61-78.
سوالات متداول درباره انتخاب مسیر استراتژیک
آیا صرفهجویی به مقیاس همیشه بهتر از صرفهجویی به دامنه است؟
خیر. همانطور که مثال عددی شامپو نشان داد، هر دو مسیر میتوانند به سودآوری تقریباً یکسانی برسند. انتخاب میان این دو، به عواملی مانند ماهیت بازار، رفتار مشتری و منابع در دسترس شرکت بستگی دارد، نه به برتری ذاتی یکی بر دیگری.
اگر یک شرکت هماکنون در حالت «بدون تصمیم» گرفتار باشد، چگونه باید خارج شود؟
معمولاً باید بازگشت به یکی از دو مسیر روشن را در نظر گرفت — یا تمرکز بر تعداد محدودی محصول برای بازار گسترده، یا تمرکز بر محصولات متنوع برای یک گروه مشخص از مشتریان. خروج از حالت میانی، معمولاً نیازمند کاهش آگاهانهی تعداد محصولات یا تعداد بخشهای بازار هدف است، نه افزودن گزینهی جدیدی به مجموعهی فعلی.
چرا شرکتها با وجود این منطق روشن، باز هم در حالت «بدون تصمیم» باقی میمانند؟
معمولاً به این دلیل که هزینهی این وضعیت، برخلاف هزینهی یک تصمیم اشتباه آشکار، در گزارشهای مالی بهروشنی قابلردیابی نیست؛ سود کمتر از حد انتظار، بهسادگی به عوامل بیرونی (رقابت، بازار، اقتصاد کلان) نسبت داده میشود، نه به نبود یک انتخاب استراتژیک روشن.
آیا این مثال عددی، دقیقاً همان اعدادی است که در بازار واقعی دیده میشود؟
خیر. اعداد این مثال، فرضی و برای نشاندادن منطق کلی طراحی شدهاند، نه گزارشی از یک کسبوکار واقعی مشخص. با این حال، الگوی نسبی — یعنی برتری چشمگیر دو مسیر روشن نسبت به وضعیت میانی — الگویی است که در بسیاری از تحلیلهای واقعی صنایع مختلف هم بهکرات مشاهده میشود.
