آموزش استراتژی کسب‌وکار

استراتژی کسب‌وکار چیست؟

استراتژی یعنی انتخاب آگاهانه یک مسیر مشخص برای رسیدن به جایگاهی مطلوب در آینده. در کسب‌وکار، استراتژی مشخص می‌کند سازمان برای چه مشتریانی، در چه بازاری و با چه رویکردی می‌خواهد رقابت کند و چه انتخاب‌هایی برای ایجاد ارزش و ساختن یک موقعیت رقابتی انجام دهد. اما استراتژی دقیقاً چیست؟ چه تفاوتی با هدف، برنامه و تاکتیک دارد؟ چرا «نه گفتن» بخش جدایی‌ناپذیر استراتژی است و یک استراتژی خوب چه ویژگی‌هایی دارد. در این مقاله، مفهوم استراتژی و استراتژی کسب‌وکار را به زبان ساده بررسی می‌کنیم و تلاش می‌کنیم مرز میان استراتژی واقعی و مجموعه‌ای از اهداف و اقدامات پراکنده را روشن کنیم.

ویدئو را ببینید، پادکست را گوش کنید، مقاله را بخوانید و اگر سؤالی داشتید، در بخش نظرات بپرسید. سؤال شما را شخصاً پاسخ خواهم داد.

فهرست مطالب

می‌خواهید خیلی سریع‌ از مزایای استراتژی بهره‌مند شوید؟

1-استراتژی چیست؟

استراتژی، مجموعه‌ای از انتخاب‌های منسجم درباره نحوه رقابت و ایجاد ارزش است؛ انتخاب‌هایی که مشخص می‌کنند سازمان در چه زمینه‌ای، برای چه مشتریانی و با چه رویکردی رقابت کند، و برای ساختن موقعیتی ارزشمند و قابل‌دفاع چه فعالیت‌هایی را انجام دهد. همان‌طور که می‌بینید، استراتژی به‌شدت با رقابت درآمیخته است؛ رقابت است که به آن معنا می‌بخشد.

به بیان ساده‌تر، استراتژی نه‌تنها مشخص می‌کند سازمان «چه می‌خواهد»، بلکه تعیین می‌کند برای رسیدن به موقعیتی مطلوب چه انتخاب‌هایی انجام می‌دهد و در مقابل، چه گزینه‌هایی را کنار می‌گذارد. این انتخاب‌ها درباره مهم‌ترین مسائلی هستند که بر بقا و حیات کسب‌وکار اثر می‌گذارند.

اما چه عواملی بیش از همه بر بقای یک کسب‌وکار اثر می‌گذارند؟ توانایی ایجاد ارزش برای مشتری و دستیابی به موقعیتی رقابتی مناسب در بازار، از مهم‌ترین آن‌هاست. کسب‌وکاری که نتواند برای مشتری ارزش بیافریند یا جایگاهی قابل‌دفاع در بازار به دست آورد، در بلندمدت با دشواری جدی روبه‌رو خواهد شد. تا اینجا اگر تعریف استراتژی را خلاصه کنیم، می‌شود: 

استراتژی مجموعه‌ای از انتخاب‌ها و اقدامات منسجم است که برای مواجه شدن با یک چالش مهم، ایجاد ارزش برای مشتری و دستیابی به یک موقعیت رقابتی در بازار بکار می‌رود.

یک لایه مهم دیگر هم باید به این تعریف افزود: استراتژی بدون انتخاب و ترجیح معنا ندارد. اگر کسب‌وکاری بخواهد هم‌زمان برای همه مشتریان، در همه بازارها و با همه ویژگی‌ها رقابت کند، در واقع هنوز استراتژی مشخصی ندارد.

استراتژی یعنی از میان گزینه‌های مختلف، برخی را برگزینیم و در مقابل، برخی دیگر را کنار بگذاریم. همین انتخاب‌هاست که به کسب‌وکار کمک می‌کند منابع محدود خود را روی فعالیت‌هایی متمرکز کند که بیشترین نقش را در ایجاد ارزش و ساختن موقعیتی رقابتی مطلوب دارند.

به همین دلیل، استراتژی را نمی‌توان صرفاً با هدف، برنامه یا مجموعه‌ای از اقدامات یکی دانست. هدف می‌گوید به کجا می‌خواهیم برسیم؛ برنامه توضیح می‌دهد چگونه حرکت کنیم؛ اما استراتژی مشخص می‌کند در چه مسیری و با چه انتخاب‌هایی می‌خواهیم برنده شویم.

2- چرا استراتژی مهم است؟

بقا: استراتژی، در درجه نخست، به بقای کسب‌وکار مربوط است. سازمانی که از یک جهت‌گیری استراتژیک روشن برخوردار باشد، می‌تواند آگاهانه‌تر با محیط رقابتی، تغییرات بازار و محدودیت‌های خود مواجه شود و احتمال تصمیم‌گیری‌های پراکنده و پرهزینه را کاهش دهد.

رشد و توسعه: در وهله دوم، استراتژی به رشد کسب‌وکار مربوط می‌شود؛ زیرا یک استراتژی مناسب می‌تواند مسیرهای رشد و توسعه سازمان را مشخص کرده و منابع را در جهت تحقق آن‌ها هدایت کند.

هر سازمان با محدودیت منابع، رقبا، تغییرات بازار و مجموعه‌ای از انتخاب‌ها و فرصت‌های متعدد مواجه است. هیچ شرکت یا مدیری نمی‌تواند همه فرصت‌ها را به‌طور هم‌زمان دنبال کند یا در همه زمینه‌ها سرمایه‌گذاری کند. بنابراین، مسئله اصلی استراتژی فقط این نیست که «چه کاری انجام دهیم؟»؛ بلکه به همان اندازه مهم است که مشخص کنیم «چه کاری را انجام ندهیم؟» استراتژی به سازمان کمک می‌کند:

بنابراین، سازمان برای بقا و رشد به استراتژی نیاز دارد. استراتژی به شرکت کمک می‌کند در میان گزینه‌های متعدد، انتخاب‌های آگاهانه‌ای انجام دهد، منابع محدود خود را در مسیر مشخصی به کار گیرد و میان تصمیم‌های مختلف خود انسجام ایجاد کند. به بیان ساده، استراتژی مشخص می‌کند سازمان برای بقا و رشد، چه مسیری را انتخاب کند و از چه مسیرهایی آگاهانه صرف‌نظر کند.

3-آیا استراتژی در موفقیت کسب‌وکار اثر دارد؟

بله، استراتژی اثر دارد. جامع‌ترین و به‌روزترین شواهد را می‌توان در پژوهش جورج، واکر و مانستر (George, Walker & Monster, 2019) یافت. این پژوهشگران با استفاده از روش فراتحلیل (تکنیکی آماری که نتایج ده‌ها مطالعه مستقل را در قالب یک تحلیل واحد جمع می‌کند تا یافته‌ای قابل‌اتکاتر از هر مطالعه به‌تنهایی به دست دهد) داده‌های ۸۷ رابطه آماری گزارش‌شده در ۳۱ مطالعه تجربی را بررسی کردند. نتیجه این بود که برنامه‌ریزی استراتژیک رابطه‌ای مثبت، معنادار و با شدت متوسط با عملکرد سازمانی دارد؛ رابطه‌ای که هم در شرکت‌های خصوصی صادق است.  به بیان ساده‌تر، سازمان‌هایی که استراتژی مشخصی دارند، به‌طور میانگین عملکرد بهتری از سازمان‌های بدون استراتژی مشخص نشان می‌دهند.

این یافته تازه‌ای نیست؛ سابقه‌اش به دهه‌ها قبل برمی‌گردد. میلر و کاردینال (Miller & Cardinal, 1994) با تحلیل ۲۶ مطالعه، به همین نتیجه رسیدند: برنامه‌ریزی استراتژیک عملکرد مالی شرکت را بهبود می‌بخشد. پیش از آن‌ها نیز بوید با جمع‌بندی داده‌های نزدیک به ۲۵۰۰ سازمان در ۲۹ نمونه پژوهشی، رابطه‌ای هرچند متوسط ولی پایدار میان برنامه‌ریزی و عملکرد پیدا کرده بود.

اما چرا این رابطه گاهی «متوسط» گزارش می‌شود و نه «قوی و قطعی»؟ دلیلش این نیست که استراتژی بی‌اثر است، بلکه بیشتر به این برمی‌گردد که استراتژی به‌تنهایی کافی نیست. داشتن یک سند استراتژیک، تضمین‌کننده موفقیت نیست؛ آنچه واقعاً تفاوت ایجاد می‌کند، کیفیت استراتژی و نحوه اجرای آن است. جورج و همکاران (۲۰۱۹) دقیقاً به همین نکته اشاره می‌کنند: اثر برنامه‌ریزی استراتژیک وقتی قوی‌تر ظاهر می‌شود که این برنامه‌ریزی به‌صورت رسمی و ساختاریافته انجام شده باشد، نه صرفاً یک فرآیند سطحی و تشریفاتی.

جمع‌بندی این‌که: شواهد علمی به‌روشنی نشان می‌دهند سازمان‌هایی که استراتژی می‌سازند (و آن را جدی می‌گیرند) در بلندمدت عملکرد بهتری دارند. اما این عملکرد بهتر، محصول جانبیِ داشتنِ یک سند استراتژیک نیست؛ محصول تفکر دقیق، انتخاب‌های آگاهانه و اجرای منسجم آن استراتژی است.

4- اجزای اصلی استراتژی کسب‌وکار

اگر دیدگاه‌های مختلف درباره استراتژی را در کنار یکدیگر قرار دهیم، می‌توان چند عنصر اساسی را در یک استراتژی کسب‌وکار تشخیص داد. این عناصر الزاماً یک قالب ثابت و یکسان برای همه سازمان‌ها نیستند، اما می‌توانند چارچوبی برای فهم و تدوین یک استراتژی منسجم فراهم کنند.

الف - مسئله یا چالش استراتژیک

هر استراتژی جدی باید با درک یک مسئله، چالش یا فرصت مهم آغاز شود. سازمان باید بداند قرار است چه مسئله‌ای را حل کند یا برای دستیابی به چه فرصت مهمی تصمیم‌گیری کند. برای مثال: 

  • چرا رشد شرکت متوقف شده است؟
  • چرا مشتریان، ما را به رقبای جدید ترجیح نمی‌دهند؟
  • چرا حاشیه سود کاهش یافته است؟ چگونه می‌توان در بازاری با رقابت شدید، جایگاهی متمایز ایجاد کرد؟

اگر مسئله استراتژیک به‌درستی شناسایی و تعریف نشود، ممکن است سازمان فعالیت‌ها و اقدامات متعددی انجام دهد، اما این اقدامات الزاماً به حل مسئله اصلی یا ایجاد نتیجه استراتژیک منجر نشوند.

ب- انتخاب مشتری و بازار

استراتژی باید مشخص کند برای چه مشتریانی و در چه بازار یا حوزه‌ای رقابت می‌کنیم.

این انتخاب اهمیت زیادی دارد؛ زیرا سازمان نمی‌تواند برای همه مشتریان، در همه بازارها و با یک مدل یکسان ارزش ایجاد کند. هرچه انتخاب مشتری و بازار روشن‌تر باشد، سازمان بهتر می‌تواند محصول یا خدمت، قیمت‌گذاری، کانال‌های توزیع، ارتباطات بازاریابی و سایر منابع و فعالیت‌های خود را با نیازهای همان بازار هماهنگ کند. بنابراین، بخشی از استراتژی به این پرسش مربوط می‌شود که:

چه کسانی مشتریان هدف ما هستند و در کدام بازار می‌خواهیم رقابت کنیم؟

ج- ارزش پیشنهادی

پس از مشخص شدن مشتری و بازار هدف، سازمان باید مشخص کند:

چرا مشتری باید ما را انتخاب کند؟

پاسخ به این پرسش، به ارزش پیشنهادی سازمان مربوط می‌شود. این ارزش می‌تواند بر عواملی مانند قیمت، کیفیت، تخصص، سرعت، تجربه مشتری، دسترسی، نوآوری یا ترکیبی از این عوامل استوار باشد.

بااین‌حال، صرف ادعای «کیفیت بالا»، «خدمات عالی» یا «رضایت مشتری» به معنای داشتن یک ارزش پیشنهادی متمایز نیست. ارزش پیشنهادی باید از یک سو برای مشتری معنادار و قابل‌ارزش‌گذاری باشد و از سوی دیگر، در بازار به شکلی قابل تشخیص از گزینه‌های رقبا متمایز شود.

د- انتخاب‌های کلیدی و بده‌ و بِستان‌ها

استراتژی بدون انتخاب و محدودیت، بیشتر به فهرستی از اهداف و آرزوها شبیه است تا یک استراتژی واقعی.

هر انتخاب استراتژیک به معنای تمرکز بر برخی گزینه‌ها و در نتیجه، کنار گذاشتن یا کم‌اهمیت دانستن برخی گزینه‌های دیگر است. برای مثال، اگر سازمان تصمیم بگیرد برای یک بخش خاص از بازار تخصصی شود، احتمالاً نمی‌تواند هم‌زمان تمام مشتریان، محصولات یا فرصت‌های بازار را دنبال کند. 

از این‌رو، نه گفتن به برخی فرصت‌ها بخش مهمی از استراتژی است. سازمان با تعیین اینکه چه کارهایی را انجام نمی‌دهد، مرزهای انتخاب استراتژیک خود را مشخص می‌کند و منابعش را بر گزینه‌هایی متمرکز می‌سازد که بیشترین اهمیت را برای موقعیت رقابتی آن دارند.

هـ - مجموعه فعالیت‌های منسجم

یک انتخاب استراتژیک زمانی معنا پیدا می‌کند که در فعالیت‌های مختلف سازمان نیز بازتاب پیدا کند. تصمیم استراتژیک نباید صرفاً در سطح شعار یا هدف باقی بماند؛ بلکه باید بر نحوه طراحی و اجرای فعالیت‌های سازمان اثر بگذارد.

برای مثال، اگر یک شرکت تصمیم بگیرد بر هزینه پایین و قیمت رقابتی تمرکز کند، این انتخاب باید با مجموعه‌ای از فعالیت‌های مرتبط، از جمله موارد زیر، هماهنگ باشد:

  • طراحی محصول؛
  • زنجیره تأمین؛
  • عملیات؛
  • ساختار هزینه؛
  • فناوری؛
  • کانال‌های توزیع؛
  • و نظام تصمیم‌گیری.

در نتیجه، می‌توان گفت یک استراتژی منسجم باید میان مسئله استراتژیک، مشتری و بازار هدف، ارزش پیشنهادی، انتخاب‌های کلیدی و مجموعه فعالیت‌های سازمان ارتباط و سازگاری ایجاد کند.

و - جایگاه رقابتی

یکی از پرسش‌های اساسی استراتژی این است که سازمان می‌خواهد در ذهن مشتری و در مقایسه با رقبا چه جایگاهی داشته باشد.

جایگاه رقابتی بیان می‌کند سازمان برای چه ویژگی یا ترکیبی از ارزش‌ها می‌خواهد مورد انتخاب مشتری قرار گیرد و در چه زمینه‌ای قصد دارد با رقبا متفاوت باشد.

برای مثال، یک شرکت ممکن است بر قیمت پایین، شرکتی دیگر بر کیفیت ممتاز و شرکتی دیگر بر تخصص در یک بخش محدود از بازار تمرکز کند. نکته مهم این است که جایگاه رقابتی باید با مشتری هدف، ارزش پیشنهادی و فعالیت‌های سازمان سازگار باشد.

بنابراین، استراتژی فقط انتخاب مشتری یا بازار نیست؛ بلکه انتخاب جایگاهی مشخص در آن بازار نیز هست.

5- استراتژی و تاکتیک چه تفاوتی با هم دارند؟

استراتژی جهت‌گیری و منطق اصلی رقابت سازمان را مشخص می‌کند، در حالی که تاکتیک به اقدام یا تصمیم مشخصی اشاره دارد که برای پیشبرد آن جهت‌گیری انجام می‌شود. به بیان دیگر، استراتژی تعیین می‌کند سازمان کجا و چگونه رقابت کند و چه انتخاب‌هایی برای رسیدن به موقعیت مطلوب خود داشته باشد؛ تاکتیک بیشتر به این موضوع می‌پردازد که برای پیشبرد این انتخاب‌ها، چه اقدام مشخصی انجام شود.

برای مثال، فرض کنید یک شرکت تصمیم گرفته است به یک برند تخصصی در حوزه محصولات ارگانیک برای خانواده‌های حساس به سلامت تبدیل شود. انتخاب این جایگاه و تمرکز بر این گروه از مشتریان می‌تواند بخشی از استراتژی شرکت باشد. در ادامه، شرکت ممکن است برای تحقق این انتخاب، اقداماتی مانند تولید محتوای آموزشی، همکاری با فروشگاه‌های تخصصی، طراحی بسته‌بندی متناسب با جایگاه برند، اجرای یک کمپین تبلیغاتی یا ارائه یک پیشنهاد فروش مشخص را انجام دهد. این اقدامات در سطح تاکتیکی قرار می‌گیرند.

البته هر اقدام اجرایی را نمی‌توان صرفاً به دلیل مشخص و کوتاه‌مدت بودن، تاکتیک استراتژیک دانست. تاکتیک زمانی معنا پیدا می‌کند که در خدمت یک انتخاب استراتژیک مشخص باشد. اگر شرکتی بدون داشتن جایگاه یا جهت‌گیری مشخص، به‌صورت پراکنده کمپین‌های تبلیغاتی اجرا کند، تخفیف بدهد، تبلیغات خود را افزایش دهد یا روش‌های مختلف فروش را امتحان کند، مجموعه‌ای از فعالیت‌ها دارد؛ اما این فعالیت‌ها لزوماً به معنای داشتن استراتژی نیستند.

بنابراین، رابطه میان این دو را می‌توان این‌گونه بیان کرد: استراتژی جهت و منطق کلی را مشخص می‌کند و تاکتیک‌ها اقداماتی هستند که برای پیشبرد آن جهت به کار گرفته می‌شوند. استراتژی بدون اجرا نمی‌تواند به نتیجه برسد، اما مجموعه‌ای از تاکتیک‌های پراکنده نیز نمی‌تواند جایگزین یک استراتژی منسجم شود.

6- استراتژی چه چیزی نیست؟

  • استراتژی هدف نیست: هدف، نتیجه مطلوب را مشخص می‌کند؛ اما استراتژی توضیح می‌دهد برای رسیدن به آن نتیجه، چه انتخاب‌ها و مسیری را دنبال کنیم. مثلاً «افزایش ۳۰ درصدی فروش» هدف است، نه استراتژی.
  • استراتژی برنامه‌ریزی نیست: برنامه‌ریزی مشخص می‌کند چه اقداماتی، با چه منابعی و در چه زمانی انجام شوند؛ اما استراتژی تعیین می‌کند کدام مسیر ارزش دنبال کردن دارد و چرا. برنامه، جایگزین استراتژی نمی‌شود.
  • استراتژی افزایش فروش نیست: افزایش فروش می‌تواند نتیجه یک استراتژی باشد، اما خود استراتژی نیست. برای مثال، افزایش فروش می‌تواند از طریق کاهش قیمت، توسعه بازار، محصول جدید یا تمرکز بر مشتریان فعلی دنبال شود؛ انتخاب مسیر و منطق آن است که جنبه استراتژیک دارد.

7- چرا باید در استراتژی «نَه» گفت؟

چون منابع سازمان محدودند. سرمایه، زمان، نیروی انسانی، توجه مدیران و ظرفیت عملیاتی همگی محدود هستند. بنابراین اگر سازمان بخواهد هم‌زمان برای همه مشتریان، همه بازارها و همه نیازها بهترین گزینه باشد، معمولاً با تضادهایی روبه‌رو خواهد شد.

برای مثال، ممکن است ویژگی‌های زیر همیشه به‌سادگی قابل جمع نباشند:

  • پایین‌ترین قیمت؛
  • بالاترین سطح شخصی‌سازی؛
  • سریع‌ترین تحویل؛
  • لوکس‌ترین تجربه؛
  • گسترده‌ترین تنوع محصول.

استراتژی باید مشخص کند کدام ارزش‌ها در اولویت هستند و کدام فرصت‌ها ارزش دنبال کردن ندارنداین همان مفهوم Trade-off یا بده‌بستان است که در تفکر استراتژیک پورتر جایگاه مهمی دارد.

8- سه ویژگی یک استراتژی خوب

با جمع‌بندی دیدگاه‌های صاحب‌نظرانی مانند مایکل پورتر، هنری مینتزبرگ و ریچارد روملت، می‌توان سه ویژگی مهم را برای یک استراتژی خوب در نظر گرفت:

  • یک مسئله مهم را هدف می‌گیرد: استراتژی باید از درک یک چالش یا مسئله مهم آغاز شود و مشخص کند سازمان قرار است به چه مسئله‌ای پاسخ دهد. روملت نیز در کتاب Good Strategy/Bad Strategy بر اهمیت تشخیص درست مسئله تأکید می‌کند. اگر مسئله به‌درستی مشخص نشده باشد، سازمان ممکن است منابع خود را میان پروژه‌ها و اقدامات متعدد توزیع کند، بدون اینکه بداند دقیقاً چه مشکلی را حل می‌کند.

  • انتخاب ایجاد می‌کند: استراتژی واقعی باید میان گزینه‌های مختلف انتخاب و اولویت‌بندی کند؛ یعنی مشخص کند برای چه مشتریانی رقابت می‌کنیم، چه ارزشی ایجاد می‌کنیم، چگونه می‌خواهیم متفاوت باشیم و روی چه قابلیت‌هایی تمرکز کنیم. در مقابل، فهرستی از اهداف و خواسته‌ها که هیچ انتخاب یا اولویتی ایجاد نمی‌کند، بیشتر به یک فهرست آرزوها شبیه است تا استراتژی.

  • میان اقدامات مختلف هماهنگی ایجاد می‌کند: استراتژی نباید صرفاً یک شعار یا ایده کلی باشد؛ بلکه باید در مجموعه فعالیت‌های سازمان بازتاب پیدا کند. اگر شرکت جایگاه خاصی را انتخاب کرده باشد، فعالیت‌هایی مانند بازاریابی، عملیات، فروش، منابع انسانی، فناوری و تخصیص سرمایه نیز باید تا حد امکان با آن انتخاب هماهنگ باشند. در این حالت، استراتژی از یک ایده کلی به مجموعه‌ای منسجم از تصمیم‌ها و اقدامات تبدیل می‌شود.

9- کاربردهای استراتژی

مدیران می‌توانند از تفکر استراتژیک در موقعیت‌های مختلف تصمیم‌گیری استفاده کنند؛ به‌ویژه زمانی که سازمان با انتخاب‌های مهم، منابع محدود یا تغییرات محیطی مواجه است.

  • هنگام ورود به بازار جدید: پیش از ورود باید مشخص شود مشتریان هدف چه کسانی هستند، چه نیاز حل‌نشده‌ای در بازار وجود دارد، رقبا چه جایگاهی دارند و سازمان با چه منطق متفاوتی می‌خواهد رقابت کند.
  • هنگام کاهش سودآوری: به جای واکنش فوری از طریق کاهش هزینه یا افزایش فروش، ابتدا باید علت اصلی افت سودآوری شناسایی شود و سپس درباره نحوه مواجهه با آن تصمیم‌گیری شود.
  • هنگام افزایش رقابت: به جای تقلید مستقیم از اقدامات رقبا، باید بررسی کرد آیا سازمان می‌تواند جایگاه متفاوت یا مجموعه فعالیت‌های متمایزی ایجاد کند که به ایجاد مزیت رقابتی منجر شود.
  • هنگام توسعه محصول: هر محصول جدید باید با منطق کلی کسب‌وکار و استراتژی سازمان سازگار باشد. افزودن محصولات متعدد بدون منطق مشخص ممکن است پیچیدگی و هزینه را افزایش دهد، بدون اینکه مزیت قابل‌توجهی ایجاد کند.
  • هنگام تخصیص منابع: استراتژی به مدیر کمک می‌کند مشخص کند سرمایه، نیروی انسانی و سایر منابع محدود سازمان کجا باید متمرکز شوند و کجا نباید صرف شوند. در واقع، یکی از کارکردهای مهم استراتژی، ایجاد اولویت در تخصیص منابع است.

10- یک آزمون ساده برای استراتژی

اگر می‌خواهید بدانید یک سازمان واقعاً استراتژی دارد یا فقط مجموعه‌ای از اهداف و برنامه‌ها، می‌توان این پرسش‌ها را مطرح کرد:

  1. جایگاه شما در بازار چیست؟
  2. برای چه مشتریانی می‌خواهیم ارزش ایجاد کنیم؟
  3. چرا این مشتریان باید ما را انتخاب کنند؟
  4. در چه چیزی می‌خواهیم متفاوت باشیم؟
  5. چه انتخاب‌هایی انجام داده‌ایم؟
  6. در مقابل، چه کارهایی را آگاهانه انجام نمی‌دهیم؟
  7. آیا فعالیت‌های مختلف سازمان یکدیگر را تقویت می‌کنند؟
  8. اگر رقیب فردا اقدامات ما را تقلید کند، چه چیزی همچنان از ما محافظت می‌کند؟

اگر پاسخ‌ها مبهم باشند، احتمال دارد سازمان هنوز استراتژی روشنی نداشته باشد.

سخن پایانی

استراتژی نه صرفاً هدف است، نه برنامه، نه بودجه و نه مجموعه‌ای از تاکتیک‌ها است. 

استراتژی در معنای دقیق مدیریتی، درباره انتخاب است: انتخاب اینکه سازمان کجا و برای چه کسانی رقابت کند، چه ارزشی ایجاد کند، چگونه خود را از رقبا متمایز کند و چه فعالیت‌هایی را برای پشتیبانی از این جایگاه به‌صورت منسجم انجام دهد.

پورتر بر جایگاه متمایز، بده‌بستان‌ها و تناسب میان فعالیت‌ها تأکید می‌کند. مینتزبرگ نشان می‌دهد که استراتژی را نمی‌توان فقط به برنامه تقلیل داد و باید آن را به‌عنوان برنامه، مانور، الگو، جایگاه و نگرش نیز دید. روملت نیز بر تشخیص چالش، سیاست راهنما و اقدامات منسجم به‌عنوان هسته استراتژی خوب تأکید دارد.

در نتیجه، شاید بتوان عصاره مفهوم را در این گزاره خلاصه کرد:

استراتژی یعنی انتخاب آگاهانه یک مسیر رقابتی و ایجاد مجموعه‌ای منسجم از فعالیت‌ها برای ساختن ارزش و جایگاهی که سازمان بتواند به‌واسطه آن مورد انتخاب مشتری باشد.

مطالعه عمیق‌تر

سوالات متداول

سؤال 1: استراتژی چیست؟

استراتژی مجموعه‌ای از انتخاب‌های منسجم درباره نحوه رقابت و ایجاد ارزش است؛ انتخاب‌هایی که مشخص می‌کنند سازمان برای چه مشتریانی، در چه بازاری و با چه رویکردی رقابت کند. استراتژی بدون انتخاب و ترجیح معنا ندارد؛ یعنی از میان گزینه‌های مختلف، برخی را انتخاب و برخی دیگر را کنار می‌گذاریم.

استراتژی در درجه اول به بقای کسب‌وکار مربوط است و در وهله دوم به رشد آن. سازمانی که جهت‌گیری استراتژیک روشنی داشته باشد، بهتر می‌تواند منابع محدودش را روی اولویت‌های مهم متمرکز کند و از تصمیم‌گیری‌های پراکنده و پرهزینه پرهیز کند.

استراتژی جهت‌گیری و منطق اصلی رقابت سازمان را مشخص می‌کند، در حالی که تاکتیک به اقدام یا تصمیم مشخصی اشاره دارد که برای پیشبرد آن جهت‌گیری انجام می‌شود. استراتژی بدون اجرا نتیجه نمی‌دهد، ولی مجموعه‌ای از تاکتیک‌های پراکنده هم جایگزین استراتژی منسجم نمی‌شود.

چون منابع سازمان (سرمایه، زمان، نیروی انسانی) محدودند. اگر سازمان بخواهد هم‌زمان برای همه مشتریان و همه بازارها بهترین گزینه باشد، با تضادهایی روبه‌رو می‌شود. استراتژی باید مشخص کند کدام ارزش‌ها اولویت دارند و کدام فرصت‌ها ارزش دنبال کردن ندارند.

درباره نویسنده

این مقاله در تاریخ 14 خرداد 1405 توسط عباس خدادادی برای آموزش استراتژی کسب‌وکار منتشر شده و در تاریخ 28 شهریور 1405 بروزرسانی گردید. برای دیدن مطالب بیشتر به سایت ما مراجعه کنید.
سال‌هاست با کتاب و کسب‌وکار و استراتژی زندگی می‌کنم. دکترای مدیریت استراتژیک دارم و در اینجا تلاش می‌کنم دانش استراتژی را به راهکارهای کاربردی تبدیل کنم. «سهم من در آبادانی سرزمینم، توانمندسازی کسب‌وکارهاست».

درباره «» بیشتر بخوانید:

در حال حاضر نوشته مشابهی در این دسته وجود ندارد. ما مقاله‌های دانشنامه را هر هفته به روز می‌کنیم. در اولین فرصت دوباره به این قسمت سر بزنید.

نظر خود را بگویید:

1 دیدگاه برای “استراتژی کسب‌وکار چیست؟”

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *