سؤال سادهای که جوابش بیست سال طول کشید!
سال ۱۳۸۶ بود و رتبه ۴۲ کنکور ارشد شده بودم. راستش را بخواهید، خیلی کلهام داغ بود! فکر میکردم تمام مدیریت باید در برابر من زانو بزند و حالا دیگر باید مدیریت کشور را به من بسپارند!
تازه از دانشگاه گیلان فارغالتحصیل شده بودم و برای من، قبولی در دانشگاه علامه طباطبایی اتفاق بزرگی بود. احساس میکردم یکی از قلههای مهم زندگیام را فتح کردهام و حالا دیگر باید منتظر باشم تا افتخارات یکییکی سراغم بیایند.
خیلی زود فهمیدم ماجرا از این قرار نیست.
یکی از کلاسهایی که رفتم، «مدیریت استراتژیک پیشرفته» بود. استادمان دکتر حسین رحمانسرشت بود؛ مردی آرام و صبور، با لبخندی که آن روزها برای من کمی مرموز به نظر میرسید. انگار خودش میدانست قرار است در این کلاس چه اتفاقی برای ما بیفتد و ما هنوز خبر نداشتیم.
چند سؤال از ما پرسید؛ درباره مدیریت، استراتژی و چیزهایی که قرار بود از دوره کارشناسی بلد باشیم. ما هم با اعتمادبهنفس جواب دادیم؛ از هدف گفتیم، از سازمان، از سود، از جامعه، از همکاری و چند مفهوم کلی دیگر.
خیلی زود معلوم شد بخش مهمی از دانستههای ما همان چیزهایی است که برای کنکور خوانده بودیم و با قبولی در کنکور، همانجا گذاشته و آمده بودیم!
بعد یک سؤال ساده پرسید:«بچهها، هدف شما برای بیست سال آینده چیست؟» گفت فرض کنید سال ۱۴۰۶ است. خودتان را در آن روز ببینید.
ما سیزده نفر بودیم و جواب روشنی نداشتیم. همدیگر را نگاه میکردیم؛ شاید هرکدام منتظر بودیم یکی دیگر جواب خوبی بدهد و ما هم از روی همان جواب، چیزی بگوییم.
استاد که دید اوضاع چندان روشن نیست، گفت:«چشمهایتان را ببندید و بخوابید. راحت باشید. کلاس را فراموش کنید و خودتان را بیست سال بعد ببینید.»
من هم از خداخواسته چشمهایم را بستم. با خودم گفتم: چه بهتر؛ وسط کلاس، ده دقیقه استراحت رایگان! استاد از ما خواست یک روز عادی از زندگی سال ۱۴۰۶ را در ذهنمان زندگی کنیم؛ صبح بیدار شویم، ببینیم کجا هستیم، چه کار میکنیم و زندگیمان چه شکلی است. چشمهایم بسته بود، اما هرچه بیشتر فکر میکردم، آیندهام مبهمتر میشد.
اما آن ده دقیقه، برای من استراحت نبود. یک لحظه فکر میکردم شاید دکتری استراتژی بگیرم و در دانشگاه بمانم. یک لحظه به این فکر میکردم که کسبوکار خودم را راه بیندازم. گاهی هم ذهنم سراغ چیزهای عجیبتری میرفت؛ مثلاً خرید و فروش خانه، یا حتی خرید و فروش زانتیاهایی که آن روزها تازه حسابی روی بورس افتاده بودند! گاهی هم یک مزرعه بزرگ با تراکتور و کمباین!
خلاصه برای آینده تقریباً هر گزینهای به ذهنم رسید، جز اینکه بدانم واقعاً چه میخواهم.کلاس تمام شد و چشمهایم را باز کردم، اما سؤال استاد با من آمد.
روزها گذشتند. چند پیشنهاد کاری داشتم؛ از جمله کاری در بخش آموزش ایرانخودرو و پیشنهادهایی از یکی دو بانک. فرصتها میآمدند و میرفتند، اما من هنوز با یک سؤال زندگی میکردم:«من آخرش قرار است چهکاره شوم؟»
یک سؤال ده دقیقهای، حدود شش ماه خواب و خوراک را از من گرفته بود. این سؤال را همهجا با خودم میبردم؛ در پیادهرو، در مترو، در کتابخانه، در هنگام غدا خوردن و تقریباً در هر لحظه از روز.
در نهایت، جواب کمکم خودش را نشان داد. فهمیدم بهترین کار این نیست که یک کسبوکار برای خودم بسازم؛ بهترین کار این است که کمک کنم کسبوکارها ساخته شود. نه به دست من، بلکه با کمک من و به دست دیگران.
میخواستم هم خودم در دنیای کسبوکار حضور داشته باشم و هم بتوانم به آدمهای دیگری کمک کنم کسبوکارشان را بسازند، رشد دهند و مسیرشان را بهتر پیدا کنند.
آن زمان هنوز سواد و تجربه امروز را نداشتم، اما یک چیز را فهمیده بودم: چه میخواهم و چه چیزهایی را ندارم و باید به دست بیاورم.
میخواستم در توسعه کسبوکارهای کشورم سهمی داشته باشم.
حالا، حدود 20 سال بعد
امروز سال ۱۴۰۵ است؛ یعنی فقط یک سال مانده تا همان سالی که استاد از ما خواست در ذهنمان زندگی کنیم.
در این سالها، مسیرم کمکم شکل واقعی پیدا کرد.
تحصیل را ادامه دادم و دکتری گرفتم. تدریس کردم. وارد مشاوره شدم و کنار مدیران و صاحبان کسبوکارهای مختلف قرار گرفتم.
اما مهمتر از همه، وارد خودِ میدان کسبوکار شدم. درگیر حوزه تولید شدم و همانجا بود که بخش مهمی از حرفهایی که در کلاس استراتژی میگفتم را در کار دیدم.
استراتژی برایم معنای واقعی پیدا کرد.
در کلاس، میشد درباره «تأمین بهموقع» حرف زد؛ در دنیای واقعی، اگر تأمین بهموقع انجام نمیشد، تولید میایستاد.
در کلاس، میشد درباره بازار تحلیل کرد؛ در دنیای واقعی، اگر بازار را اشتباه میفهمیدی، محصول روی دستت میماند.
و اگر تصمیم اشتباه میگرفتی، مواد اولیه منتظر تحلیل بیشتر نمیماندند؛ خراب میشدند!
آنجا فهمیدم استراتژی فقط دانستن چند مدل و چارچوب نیست.استراتژی یعنی انتخاب؛ آن هم انتخابهای سخت.
یعنی بدانی کجا باید جلو بروی و کجا باید عقب بایستی.
و مهمتر از همه، تصمیمی بگیری که واقعاً قابلیت اجرا داشته باشد.
مسئله کسبوکارهای ما
در مشاوره هم همین مسئله را از زاویه دیگری دیدم.
بسیاری از مدیران مشکل «ندانستن» ندارند. اتفاقاً خیلی وقتها گزینهها را خوب میشناسند.
مشکل «انتخاب کردن» است، مشکل این است که نمیدانند کدام مسیر را انتخاب کنند، چه چیزهایی را باید کنار بگذارند و چطور در طول مسیر از تصمیم اصلیشان دور نشوند.
گاهی هم مسیر برایشان روشن است؛ فقط میخواهند کسی کنارشان باشد تا در پیچوخم راه، تصویر بزرگتر را از یادشان نرود
همین تجربهها، کمکم نگاه من به استراتژی را ساخت.
نگاه من به استراتژی
برای من، استراتژی یعنی انتخاب یک مسیر و پذیرفتن مسئولیت آن انتخاب.
یعنی بدانیم چه میخواهیم، چه چیزی را نمیخواهیم و برای رسیدن به آن، چه تصمیمهایی باید بگیریم.
اما تصمیم خوب زمانی ارزشمند است که بتواند در دنیای واقعی اجرا شود.
به همین دلیل، من استراتژی را جدا از اجرا نمیبینم.استراتژی باید بتواند بین اجزای مختلف کسبوکار ارتباط ایجاد کند؛ بین بازار و مشتری، محصول و منابع، آدمها و عملیات، تصمیمها و اجرا.
گاهی مشکل یک کسبوکار این نیست که قطعات لازم را ندارد.
قطعات را دارد؛ فقط هنوز پازل مرتب نیست.
پازل مرتب
پازل مرتب» حاصل همین نگاه است.
برای من، هر کسبوکار مجموعهای از قطعات است؛ قطعاتی که باید شناخته شوند، جای درستشان پیدا شود و در کنار هم قرار بگیرند.
«پازل مرتب» قرار نیست یک نسخه آماده برای همه کسبوکارها باشد. قرار است کمک کند هر کسبوکار، تصویر خودش را بهتر ببیند؛
بداند کجاست، چه میخواهد، چه انتخابهایی پیش رویش دارد و چطور میتواند قطعات مختلفش را در یک مسیر منسجم قرار دهد.
امروز که به آن کلاس در سال ۱۳۸۶ فکر میکنم، یک چیز برایم جالبتر از همه است:آن روز، استاد فقط یک سؤال پرسید.ما سیزده نفر جوابش را نمیدانستیم.
اما برای من، همان سؤال یک مسیر تازه باز کرد؛ مسیری که نوزده سال بعد، هنوز ادامه دارد و من هنوز در آستانه همان سالی هستم که آن روز باید در ذهنم زندگیاش میکردم.
شاید خیلی از مسیرهای مهم زندگی همینطور شروع شوند؛ نه با یک نقشه کامل، بلکه با یک سؤال خوب.و من هنوز فکر میکنم بهترین سؤالها، همانهایی هستند که وقتی کلاس تمام میشود، تازه شروع میشوند.
آن روز، سؤال استاد را جواب ندادم.
شش ماه طول کشید تا جوابم را پیدا کنم.و امروز، بعد از نوزده سال، عمرم را وقف این کار کردهام و هنوز هم پای همان جواب ایستادهام:
سهم من در آبادانی سرزمینم، توانمندسازی کسبوکارهاست.
چگونه میتوانم به شما کمک کنم؟
راهاندازی کسبوکار
هدایت ایدهها و انگیزههای شما در مسیر شکوفایی درست تا تجاری شدن کامل آن در بازار
طراحی سیستم کاری
استقرار نظام منسجم و کارآمد برای پیشبرد کارها بدون وابستگی زیاد به حضور مالک یا مدیر
رشد و توسعه کسبوکار
راهنمایی ظرفیتهای موجود برای جهش درآمدها و مقیاسپذیر کردن محصولات و خدمات
استراتژی هوش مصنوعی
طراحی برنامه بکارگیری هوش مصنوعی در کسبوکار شما متناسب با شرایط و فرآیندهای کاری
آموزشهای تخصصی
برگزاری دورههای تخصصی آموزش استراتژی برای مدیران و کارکنان سازمان شما به صورت اختصاصی
مشاوره ویژه
بکارگیری متد پازل مرتب برای طرحریزی استراتژی کسبوکار شما و چیدمان سیستم کاری